سلام غرق احساسم
که هر شب با نگاه خیس
به سوی گنبدت آرم...
من از روزی
که بگشودم
دو چشمانم
نگاهم جز به دیدار ضریح تو
نشد آرام
مرا دریاب ای بانو
که همواره
به دنبال تو می آیم
به دیدار تو دلشادم
به پابوس تو آرامم
بدان ای بانوی بیتا
که می خواهم
سر انجامم
به پای تو دهم
جانم...
سلامم را بگیر از من
سلامی از دل خسته
می آید در پی پاسخ
تو خود دانی برای چه...
***
درون مسجد اعظم
صفایش غیر توصیف است
عجب گلدسته ای داری
فدای آن دو ایوانت
به گنبد چون نظر کردم
درون سینه ام لرزید
به وللهه ندارد قم
به غیر از آن دگر خورشید
ملائک دور آن گنبد
تمام روز می گردند
که شاید فرصتی یابند
تا با بال و پر خداییشان
تبرک
گیرن از آنجا....
***
مرا دریاب ای بانو
نمی فهمم مقامت را
نمی دانم که هستی تو!
چنین جاه و جلا داری
تو از نسل کدامینی؟
که بلقیس سبا آید
به کاخ تو زند جارو!
که بشنیدم
پاداش سلام تو
بهشت آرد!
تو از نوری
تو از یاسی
تو از عشقی ...تو احساسی
تویی دخت علی و فاطمه
دردانه موسی بن جعفر
تویی تک وارث
تنهایی زینب...
چه می جوشد خونش در رگان تو
تویی شاگرد اول
در کلاس درس زینب...
***
نمیدانم...
نمیدانم چه میگویم
یا اینکه
چه باید گفت..
ولی در آخر شعرم
ببخشا گر شنیدی از من نادان
جسارت ها
ولی ای بانو
ای عمه!
سلامم بر درت مانده
نگاهی کن
که جانم بر لبم آمد.....
